همیشه عادت دارم پشت به آفتاب بشینم و چهار پایه مو جلوم بزارم و شروع کنم به نوشتن . نوشتن من همیشه با صدای بوق و دود ماشین ها و فحش های خواهر و مادر گره خورده . از قدیم فکر می کردم این شغل چقدر سخته و چقدر تنوع داره ، ولی حالا بعد از چند سال فهمیدم خیلی ساده و خیلی تکراریه . یا چک برگشتیه یا تقاضای طلاق یا دزدی و بعضی مواقع هم برای نمکش ، دعواهای خانوادگی.دیگه قیافه های مشت خورده و کبود شده و بدون دندون برام تکراری شدند . دیگه دخترهایی که هنوز کارشون اینجا راه نیفتاده دنبال یه کیس جدیدن تکراری شدند . آرایش های غلیظ به اضافه چادر توری ،عشوه های خرکی ، پودر های آرایشی ارزون قیمت که رد کبودی ها رو پوشوندند ، بچه هایی که از چادر مادرشون گرفتند و وق وق می کنند و آب بینی شون داره به دهنشون راه پیدا میکنه ، جوون های افسرده ی که زیر سایه درخت کنار من می نشینند و سیگار رو با سیگار روشن می کنند ، پابند خورده هایی که همیشه لبخند میزنند چون احساس قهرمانهای ملی بهشون دست میده و قهرمان های ملی دیروز که با غبغب های بزرگ و سربالا و شکم فربه میرند که به مردم خدمت کنند ،اینا همه برام تکراری شدند .

همیشه ترسم از کوله ی دردیه که هرشب با خودم به خونه میبرم ، آخه من یه عریضه نویسم !


پی نوشت : یکی از دوستان بسیار عزیز این سئوالات را در بخش کامنت ها مطرح کردند . بد نیست اینجا در ملا عام قرار بگیره چون نزدیکیه خاصی با این پست داره ،تا بیشتر بهشون فکر کنیم .

- مصائب تکرار شدنی اند؟
- به تکرار مصائب نمیشه عادت کرد؟
- مصائب تمام نشدنی اند؟
- زندگی سراسر مصائب است؟
- می توان مصائب را نوشت و نوشتن آن یک شغل است؟
- مصائب, آدم ماندن را سخت می کند؟
- پنهان کردن مصائب بی فایده است؟
- مصائب می توانند به فرزندان به ارث برسند؟
- مصائب دیده می شوند, قابل لمس اند, جرم و وزن دارند؟
- بعضی ها می توانند مصائب دیگران را نبینند؟
- مصائب دیگران را می توان با خود به خانه برد؟